پروانه‌ی نارنجی

در جاده می‌راندم،

پروازکنان خودش را کوبید به شیشه‌ی جلوی ماشین.

پروانه‌ی نارنجی خودکشی کرد.

خبر خودکشی‌اش پخش شد گوش به گوش تمام پروانه‌ نارنجی‌ها.‌

حالا چند روز است پروانه نارنجی‌ها شب‌ها به او فکر می‌کنند.

Nanango, QLD
2012/5/4

نوشته‌شده در × | بیان دیدگاه

خواب دوشین

بیا تا تمام خواب‌هایم را برایت تعریف کنم. بعد تو ناگفته از من،  بدانی که نمی‌دانم «چه چاره سازم با این دل رمیده».

تو عاشق کارگردانی مشهور شده باشی توی خوابم و کارگردان مشهور دلش را به چشم‌های سیاه تو داده باشد.  تو بخندی و چشمانت بدرخشد.  کارگردان مشهور شاد باشد، انگار که بزرگ‌ترین جایزه‌ی دنیا را به فیلم‌اش داده باشند.

درست است، همان خود کارگردان مشهور است که دل هر دوی ما را رمانده. چنین است که نشانه‌اش خزیده است به آن لایه‌های زیرین  ناخودآگاه‌ من و تو. حالا شده است عاشق تو و من حسودی می‌کنم به تو که دل کارگردان مشهور ما را ربوده‌ای. آخر تو وفادارتر از من هستی به او،  این را می‌دانم.

بیا بنشین همین‌جا کنارم،  دارم از یک حس نازک‌ِ نازک بین حسودی و خوشحالی حرف می‌زنم. تو خوبِ خوب می‌فهمی که چه می‌گویم. بزرگ‌ترین سوالت وقت‌های مستی همیشه همین بود که اگر هر دو با هم بشویم معشوقه‌های آن کارگردان مشهور چه می‌شود؟

آن موقع‌ها می‌دانستیم که جهانِ فانی و باقی‌‌مان را می‌کنیم فدای شاهد و ساقی. چه کنیم حالا که کارگردان مشهور یله کردمان این ‌چنین روی صحنه و خودش گم و گور شد در این شلوغی‌ها.

عاشق باشیم هنوز هم  به او؟! حالا که دل‌مان کم کم دارد پیر و ضخیم می‌شود که نمی‌شکند به این مفتی‌ها؟! حالا که جای نبودن‌اش را داریم با بوداهای کوچک، زمان‌های سکوت و تمرکز بر شماره‌های تنفس‌مان پر می‌کنیم؟!

گاهی وقت‌های عشق‌بازی‌ات با کارگردان مشهورمان،  سرت را ببر نزدیک گوشش و به آوای حزین بگو بهش‌:

«معشوق دیرینه‌ی ما خوابت هست؟!».

اگر چیزی نگفت، زود بخوابانش در همان زمان‌های مستی‌؛  چون بعد این همه سال ما که بر نمی‌گردیم به اول، برمی‌گردیم؟ تازه اگر هم برگردیم دیگر از سرمان پریده آنچه ریخته بود به جام‌مان، نپریده؟.

 

به حافظ‌خوانی‌های‌مان که حالا با نوشتن، رها شدم از مشغولیت‌ آن خواب دوشینم.  

نوشته‌شده در × | بیان دیدگاه

از کاپیتان دوم 2

 “خدا، ما را به راه راست هدایت کن”.

این را بلند می‌گوییم و بقیه‌اش را هر کسی توی دلش. بیشتر وقت‌ها که من نگاه می‌کنم به لبهای مسافر، دارند مثل دهان ماهی کوچولو،  تکان می‌خورد بدون صدا.  تازه هرچه سرم را نزدیک‌اش می‌آورم، باز هم نمی‌شنوم. ما همیشه همین دعا را می‌کنیم. موقعی که می‌رویم حرم خدا. نه اشتباه گفتم دوباره، حرم امام. برای این اشتباه صد بار بیشتر کاپیتان اول بهم خندیده است. مسافر ولی اخم می‌کند. به او می‌گوید:

- همش تقصیر  توست، آخرش همه چی رو خراب می‌کنی.

اما کاپیتان باز می‌خندد. مسافر هم بیشتر اخم می‌کند و تا شب می‌رود توی خودش. کاپیتان این را می‌گوید همیشه؛ می‌گوید مسافر درست مثل لاکی می‌رود توی لاک‌اش.  فکر کنم کاپیتان از لاکی این حرف را یاد گرفته اصلا به خاطر همین چیزها لاکپشت خاکستری را برای من خریده.  با این که از رنگش بدم  می‌آید،  یعنی بیشتر دوست داشتم آبی بود یا صورتی، اما خیلی دختر خوبی است بابا که کاپیتان اول است اسمش را گذاشته کاپیتان سوم. اسم من را هم کاپیتان دوم و خودش چون دستهایش از همه ما بزرگ‌تر است کاپیتان اول شده است. بابا می‌گوید:

-         باید دستای آدم بزرگ باشه تا سکان کشتی رو بتونه بگیره.  

بعد بازی شروع می‌شود.  مامان هم بعضی وقت‌ها که حوصله داشته باشد  بی‌آنکه خودش بداند سوار کشتی ما می‌شود.  بعد ما این مسافر را  برای ناهار به عرشه دعوت می‌کنیم تا با کاپیتان‌ها ناهار  بخورد. اما کافی است که کاپیتان سوم هم بیاید سر میز،  دیگر بازی بی بازی؛ همه چی بهم می‌ریزد.  تا اینکه ما کاپیتان ها یک روز در یک جلسه‌ی خصوصی به این نتیجه رسیدیم که می‌شود  بعضی‌وقت‌ها هم کاپیتان سوم نباشد.  آنوقت دیگر ناهار با مسافر،  یک بازی درست حسابی می‌شود.

تازگی‌ها که  بازی داشت خوب پیش می‌رفت مادرجون و خاله وارد کشتی ما شدند .حالا دیگر با آنها می‌رویم حرم  و  یک چیز دیگر به دعایمان اضافه شده اما آن دعای یواشکی هنوز هم هست. می‌گوییم:

-         خدا، خاله را سالم کن.

البته خاله نه سرفه می‌کند نه تنش مثل بخاری داغ می‌شود.  تازه آب دماغ اش هم آویزان نمی‌شود. فقط گریه می‌کند. صبحی که بیدار شده بودم سرم را بردم زیر پتو تا گرم شوم، مادرجون دوباره می‌گفت:

- خاله جن زده شده است باید برایش دعا بخوانیم.

مسافر می‌گفت:

- نه مادر فقط کمی ناراحت است خوب می‌شود.

این است که ما هر روز مجبوریم به جای بازی، وقتی کاپیتان از سر کار می آید برویم حرم دعا کنیم.  امروز ولی، اصلا وقت نشد دعا کنم.  یک دختری که آب دماغ‌اش پایین آمده بود،‌ حواسم را پرت کرد. وسط راهی که مردم رد می‌شدند روی سنگ‌ها سر می‌خورد، می‌دوید. از این جور کارها که مسافر خیلی  بدش می‌آید بچه‌ها  توی حرم بکنند، انجام می‌داد.  یعنی مسافر من را دعوا می‌کند اگر از این کارها بکنم.

مسافر می‌گوید:

- امام نگاهت می‌کند  بعد  باهات  قهر می‌کند.

اما این دختر هیچی از این چیز‌ها نمی‌فهمید.  اولش فکر کردم شاید او مسافر ندارد اما بعد دیدم یک مسافر گنده دارد که هی مثل مسافر من دماغش را بالا می‌کشد فیش فیش و لبهایش را تکان می‌دهد. اول‌ها من ادای مسافر را در می‌آوردم حتی توی مهمانی،  اما بالاخره یک روز که فهمید دعوایم کرد. مسافر این بچه هم حتما هنوز ندیده دخترش چه کار می‌کند.

- بشین بچه جان.

 یک خانمی به او گفت.  اما باز هم عین خیالش  نبود. یواشکی ازجلوی مسافر بلند ‌شدم رفتم کنار دختر.  فکر می‌کردم اول آدم باید فقط نگاه کند،  بعدش سر حرف را باز کند. اما من اول خنده‌ام گرفت چون چیزی نمانده بود دماغش بیاید توی دهانش، ولی او با یک فیش همه اش را غیب کرد.  باید خیلی ماهر باشد چون من همیشه مجبور می‌شوم با آستینم پاک کنم و  یا هم اگر مسافر کشتی ببیند با چند تا دستمال کاغذی.

تازه این دختر دو تا آستین داشت پر از آینه.  تازه روی لباسش هم آینه داشت. لباسش رنگ آلبالو بود و برق می‌زد.  به او گفتم:

ـ چه لباس قشنگی داری.

خندید. وقتش بود حرف بزنیم، بعدش هم با هم بازی کنیم. ‌گفتم:

- بازی کنیم؟

سرش را تکان داد. راه افتادیم.

 ـ شمام اومدین دعا کنین؟

نگاهم کرد و یک فیش دیگر.  

ـ تو چی بازی می‌کردی؟

باز نگاهم ‌کرد و سرش را تکان ‌داد. دوید. سر خورد. ‌دوید. سر‌ خورد. ‌ایستاد کنار حوض.

سرش را تکان داد از دور. خندید. من هم ‌دویدم. سر ‌خوردم. ‌دویدم. سر خوردم. ‌رسیدم به او.

 ـ چی بازیه؟

ـ سرش را تکان داد. گفتم:

ـ خب حالا مثلا دوتا گرگ دنبال ما ان. ما شروع می کنیم به دویدن.

از حوض دور شدیم. سر خوردیم. ‌دویدیم.  با لباس او گرگ سریع ما را پیدا می‌کرد. وسط بازی مسافر آمد دنبالم. دستم را ‌گرفت. گفت:

-از دوستت خدافظی کن می خوایم بریم.

هر چه که گفتم هنوز بازی تمام نشده، نشد. من هم عوض‌اش،  توی راه صد بار فیش فیش کردم و  تازه بلند به کاپیتان گفتم امروز تو حرم خدا یک دوست دماغو  پیدا کردم . اما اصلا نقشه‌ام عملی نشد، چون او به من محل  نداد.  سرش را همان بالاها که بود نگه داشت خم  نشد تا صدایم را بشنود. من هم کفشم را گذاشتم روی کفش‌های واکسی‌اش.

بالاخره که رسیدیم خانه. همه جا  شلوغ شده بود.  دکتر ‌آمد کنار تخت من که خاله رویش خوابیده بود.  بعد یکم نگاهش کرد.  بعد باهاش حرف زد. فکر کنم او هم می‌خواست سر حرف را با خاله  باز کند. خاله را بر‌دارد با خودش ‌ببرد.

با آن ماشینی که وقتی خاله سیما دید، تعجب کرد و اخم کرد. با این همه فکر نکنم خاله سیما هر چه هم که به مسافر نگاه کند و  بخواهد سر حرف را با او باز کند بتواند موفق شود، چونکه مسافر نه او و نه عمو رضا را دوست دارد؛ با اینکه همیشه من را می‌برند نمایش عروسکی و یا برایم کتاب قصه می‌خوانند. بر عکس مسافر که کتاب‌های دانشگاه‌اش را بلند می‌خواند و می‌گوید بیا شاهنامه از حفظ کنیم. یعنی اینکه اصلا دوست ندارد کاپیتان برود خانه‌ی آنها حرف بزنند. با هم کتاب‌هایشان را عوض کنند. یک بار کاپیتان اول مجبور شد من را هم ببرد  با خودش. ولی اصلا کیف نداشت حوصله‌ام داشت از حرف هایشان سر می‌رفت. اما خاله سیما تنها زنی است که دیدم می‌تواند سیگار را مثل کاپیتان توی دستش بگیرد، بعد دودهای شکل حلقه‌ از دهانش در آورد، با هم سرخپوست‌بازی کنیم. تازه مثل مسافر روسری هم سرش نکند. مطمئنم اگر این را مسافر بفهمد، اولش با کاپیتان بعدش هم با من دعوا راه بیاندازد. آخر مسافر به من می‌گوید همه‌ی زن‌ها باید روسری بپوشند. عمو رضا هم  همیشه خودکار آبی‌اش را بر می‌دارد، شروع می‌کند به نوشتن. بعضی وقت‌ها هم کتاب‌هایش را به بابا و خاله سیما نشان می‌دهد. آنوقت همش از یک چیزهایی حرف می‌زنند مثل وقت‌هایی که اخبار داشته باشد تلویزیون.  من هیچی از حرف‌هایشان  نمی‌فهمم. کلا اینکه حرف‌هاشان خیلی زیاد است. درست مثل حرف‌های مسافر  با خدا وقتی برای من سیب زمینی سرخ شده درست می‌کند. آخر من فقط موقع خوردن سیب‌زمینی حواسش زا پرت نمی‌کنم  و او می‌تواند راحت حرف‌هایش را با خدا بزند.  بیشتر موقعی که اذان می‌شود و مسافر شروع می‌کند به نماز خواندن و کاپیتان می‌نشیند توی حیاط سیگار می‌کشد این‌جوری می‌شود. یا اینکه حرف خاله سیما و عمو رضا می‌شود و مسافر به کاپیتان می‌گوید:

- آخرش همه چی رو خراب می‌کنی.

بعدش هم حرف تمام می‌شود.  هر کسی می‌رود به کابین خودش و صدای فیش فیش همه جا پر می‌شود.

 بعد ما کاپیتان‌ها دوباره تصمیم می‌گیریم ناهار در عرشه را به مسافر پیشنهاد بدهیم. این بار دیگر با انگشت‌هایم شب‌هایی که می‌خوابیم و بیدار می‌شویم تا دوباره بازی کنیم را می‌شمرم.

نوشته‌شده در × | بیان دیدگاه

از کاپیتان دوم (1)

از امروز تا شنبه، یعنی پنج روز مدرسه نمی‌روم. خاله جنی شده است.  مادرجون این را می‌گوید. باید برویم جنوب، بعد با خودمان بیاوریمش خانه. مادرجون می‌گوید توی شهرغریب، تنهایی آدم را جنی می‌کند. مامان این وقت‌ها، به مادرجون نگاه می‌کند بعد مادرجون به من می‌گوید: برو مادر سر درس و مشقات.

 البته من زیاد از جنی شدن سر درنمی آورم. فکر کنم بابا هم مثل من باشد. هیچی نمی‌گوید این جور وقت‌ها.

کوله‌ام خیلی سنگین شده است، توی حیاط تقریبا می‌کشمش روی موزاییک‌ها تا برسانمش به ماشین. حالا همگی توی ماشین نشسته‌ایم. بابا همینطور که دارد ماشین را روشن می‌کند، بلند می گوید: گروه نجات  زنی از چنگال اجنه آماده اند؟

مادرجون گوشه ی چادرسیاهش را تکان می‌دهد. می‌گوید: حمید آقا صد بار گفتم این چیزا که شوخی نیست مادر، اونا ازما بهترونن. بعد همه ساکت می‌شویم و بابا رانندگی می‌کند.

چند ساعتی است که مامان هیچی نمی‌گوید، هنوز مسافرت شروع نشده خواب است. البته از قبل فکرش را می‌کردیم؛  برای همین  قرار شد مادر جون شب را کنار راننده بنشیند چون همه فکر می کنند نمی خوابد.  اما او ناقلایی است که خدا هم نمی داند خودم صد بار خورخورش را شنیده‌ام مثل همین الان که هنوز سر شب است دهانش توی خواب باز مانده است.  بابا به مادرجون نگاه می کند بعد به من چشمک می‌زند.

می‌گوید: حالا نوبت سوسک بلونده ست که بشه کاپیتان دوم کشتی. از بین دوتا صندلی از عقب خودم را می کشم  جلو و آرام  کنار مادرجون می‌نشینم.  بابا انگشت‌ بزرگش را می‌گذارد روی دماغش.

انگشت روی دماغ، می‌گوید: هیس. عملیات کاملا سریه. شروع کنیم کاپیتان؟

سرم را تکان می دهم و کشتی با فرمان کله‌ی من تندتر می‌رود. بعد هر دو تا کاپیتان، آجیل می‌خورند. بادام‌هایش مال کاپیتان اول، نخود‌ها مال کاپیتان دوم.

کاپیتان اول می‌گوید این یک تقسیم عادلانه است. این کاپیتان اول بعضی وقت‌ها یک چیزهایی می‌گوید توی دستورهایش که من نمی‌فهمم. اما مهم نیست، چون مهربان است و کاپیتان دوم‌ها را دعوا نمی‌کند. از پیچی، شکل مار رقاص که می‌گذریم مامان چشمهای ریز شده از خوابش را باز می کند.  می‌گوید: شما همگی جلویین؟

بابا توی آینه می‌گوید: آسوده بخوابید که اقیانوس دست ماست.

چشم‌های مامان دوباره بسته می‌شود.  یواش می‌گوید: حمید باز زده به سرت؟

کمی ساکت می‌ماند و دوباره صدایش می‌گوید: حمید مواظب جاده باش. اصلا چرا تو نمی‌خوابی بچه؟

بابا سرش را می گرداند سمت من و مادرجون می‌گوید: مثل اینکه داریم یواش یواش جنی می‌شیم.

 مامان صدایی، می‌رود. بابا کاپیتان اول است هنوز و من کاپیتان دوم، رانندگی می‌کنیم توی دریا.

نوشته‌شده در × | بیان دیدگاه

*

می‌گویم: سلام حالت چطوره؟ سرماخوردی؟

 می‌گویی: No.

نگاه می‌کنمت. چیزی بگو. چشم‌هایت سرخ است، موهایت آشفته.

می‌گویی: I was rejected

زمزمه‌کنان اضافه می‌کنی: by a man

چیزهای دیگری هم آهسته  از مردها می‌گویی که من نمی‌شنوم.

چشم‌هایم را ازت برمی‌دارم. زبانم قفل ‌شده است دوباره. من که این همه خوانده‌ام از چگونه همدلی کردن، چشم برمی‌دارم از تو. با تو هم‌حس می‌شوم. با تو خشمگین می‌شوم. با تو غمگین می‌شوم.  

اگر مراجعی بودی که آمده بودی به اتاق درمان و روبه‌رویم نشسته بودی، نگاه می‌کردم به چشم‌هایت و چیزهایی می‌گفتم.

تو را که دوست می‌دارم اما نمی‌شود، نمی‌شود که تو مراجع باشی و من درمانگر. 

نوشته‌شده در × | ۱ دیدگاه

نان که می‌پختم.

آن موقعی که تازه می توانستم تصویر خودم را در عکس‌های خانوادگی تشخیص بدهم، آمنه را هم شناختم. بعد کم‌کم، تصاویر مبهمی که در حافظه‌ام از او داشتم با قصه‌هایی که مامان از آمنه تعریف می‌کرد به هم ‌پیوستند. حالا دیگر دقیق نمی‌دانم کدام را خودم تجربه کرده‌ام و کدام را مامان تعریف کرده است و من تنها تصور کرده‌ام. البته اگر داستان‌های فهیمه، پری‌ناز و بقیه‌ی آدم‌های اطراف من و آمنه را هم اضافه کنم به قصه‌ها، به گمانم دیگر هیچ چیزی از خود آمنه برایم نماند.

دیروز ظهر که داشتم خمیر نان را ورز می‌دادم، همین که نور مستقیم خورشید افتاد روی ظرف خمیر، «مرگ» از میان تمام مفاهیم دیگر پرید بیرون. منظورم از تمام مفاهیم، آنهایی است که داشتند در پس و پشت خودگویی‌های بی‌صدایم تند حرکت می‌کردند. خمیر را محکم‌تر ورز دادم اما مرگ نرفت. محکم‌تر، باز هم نرفت. مرگ از آن بالا آمده بود روی ظرف خمیر نه، بلکه روی خود خمیر چمباتمه زده بود. این‌طور شد که دیدم به این سادگی‌ها از پس‌ رفتار او بر نمی‌آیم. با احتیاط ظرف را کج کردم، طوری‌که شیبی نرم پیدا کند و تنها مرگ سر بخورد بیاید روی سطح چوبی کابینت. مرگ هم خوشحال و آهسته، سرخوران آمد پایین. خمیر را ورز ندادم. رویش را پوشاندم تا استراحت کند و برای گذاشتن داخل فر آماده شود. دست‌های خمیریم را شستم. پرده را جمع کردم. نور زد، تمام آشپزخانه را گرفت. چهارپایه چوبی را کشیدم درست روبه روی مرگ نشستم. خیره شدم به چشم‌هایش.

خیلی آشنا بودند. در واقع خيلي آشنا هستند. آشنایی‌مان بر می‌گردد به عکس‌های من و آمنه. من سه ساله هستم در عکس‌ها، با لباس صورتی و آمنه چهارده ساله است با موهایی که در انتهای عکس نیمه تمام مانده، چشم‌های قهوه‌ای و لباس آبي. مرگ خوب می‌داند که آنجا نقطه‌ي آشنایی ما با هم است. خیره به چشم‌های آشناي‌اش، روز ملاقات‌مان مرور می‌شود.

گل‌های قرمز فرش، زیر آبی که از لوله‌ی شيلنگ سبز بیرون می‌آید می‌درخشند. مامان پاچه‌های شلوارم را تا می‌كند تا روی زانو. يكي از پاچه‌ها ول می‌شود، می‌افتد پايين. خيس می‌شود. مامان چند ثانیه به لکه‌ی خیسی شلوار نگاه می‌کند و بعد انگار چیز خاصی در ذهن‌اش جرقه زده باشد، شلوارم را درمی‌آورد. حالا از من می‌خواهد، قول بدهم اگر جیش داشتم به خودش بگویم تا برویم دستشویی. من هم به گل‌های قالی قول می‌دهم. مامان پودر سفید را می‌پاشد روی فرش. صدای جیغ زنی از پشت در آهنی حیاط می‌آید. مامان سریع چادرش را از روی بند می‌کشد، می‌اندازد روی سرش و در را باز می‌کند. هنوز با قدم‌های بلند به او نرسیده‌ام که برمی‌گردد، می‌دود داخل اتاق. پتوی قهوه‌ای را بغل کرده،‌ دوباره می‌دود. سریع خودم را می‌رسانم پشت سرش به سمت کوچه می‌رويم. آدمي آبی، بین خانه‌ی ما و خانه‌ی آمنه، روی آسفالت آتش گرفته است. تصویر بقیه‌ی ماجرا خیلی کم‌رنگ است.

تصاویر دوباره جلوی نرده‌های بیمارستان قائم زنده می‌شوند. سرم درست جلوی زانوی ایستاده‌ی پدرجون است. شلوارش سورمه‌ای است و از دستش یک تسبیح چوبی آویزان، جلوی چشم من. در میان جمعیت آدم‌های کنار نرده‌ها، به شلوار سورمه‌ای چسبیده‌ام و نخ سبز انتهایی تسبیح بینی‌ام را می‌خاراند.  پدرجون پایین را نگاه می‌کند، می‌گوید: «اونجا رات نمی‌دن».

همین که دارم به در ورودی پر رفت و آمد بخش سوختگی بیمارستان نگاه می‌کنم، دوباره همه‌ تصاویر مات می‌شوند. این تنها چیزهایی است که به عنوان اولین دیدار من و مرگ می‌دانم.

بعدها مرگ با خانم رشتی، پیرزن خمیده‌پشت همسایه آمد. خانم رشتی برای مامان حرف می‌زد تا مامان حرف‌هایش را نامه کند، برای لیلا دخترش در رشت. بعد از نامه نوشتن، گاهی مامان برایش غذا می‌کشید تا با ما بخورد. قاشق و بشقاب خانم رشتی را خوب به یادم می‌سپردم تا با آنها غذا نخورم. روزی که او مرد، مرگ دوباره آمد. بعد از آن، دیدارهایمان زیاد نبود که خوب یادم بیاید. تنها چیزهای مبهمی از پارچه‌های سیاه در خیابان یا خبر مرگ مادربزرگ همکار مامان یا عموی دوست بابا، بودند.

مهم‌ترین و واضح‌ترین ملاقات من و مرگ روزی بود که بابا مرد. غافل‌گیرکننده بود که من نشسته باشم پشت میز مطالعه‌ام برای کنکور درس بخوانم، مرگ هم نرم و یواش آمده باشد توی اتاق پذیرایی روی کاناپه لمیده باشد. آنقدر این دیدارمان واضح و پر از جزئیات است که انگار دارم همین حالا ماجرا را از توی چشم‌های مرگ که مقابلم پاروی‌پا انداخته، تعریف می‌کنم.

از جسد بی‌جان بابا در خانه گرفته تا پارچه‌ی سفیدی که داشت با دانه‌های برف می‌رفت داخل چاله‌ای در بهشت رضا، همه چیز مثل یک تکه یخ سرد و شفاف است.

بعد از آن روز، دیگر با هم غریبگی نمی‌کردیم. دیگر از آن حس‌هایی که بچه‌ها مثلا وقتی دوست مادرشان را یک مدتی نمی‌بینند و در دیدار بعدی ازش می‌ترسند، نداشتیم. درگیر کنکور و دانشگاه که شدم رابطه‌مان با هم کمی سرد شد. سرد که نه، تنها نشانه‌های خیلی روشنی از حضورش درک نمی‌کردم تا اینکه مهشيد را ديدم.

او از کرج آمده بود مشهد. هم‌کلاسی شده بودیم. البته من با او دوست صمیمی نبودم. راستش همیشه زیادی بلند می‌خندید و علاوه بر این با علی‌رضا، که یکی از پسرهای جذاب دانشکده محسوب می‌شد، روزانه مدت زیادی کنار باغچه‌ حرف می‌زد. این رابطه، در گروه دوستی ما آن موقع‌ها با هر دلیلی هم که صورت می‌گرفت نشانه‌ی كوچك شمردن ارزش های زنانگی تمام دخترهای دیگر دانشکده بود. بنابراین هیچ‌کدام از ما با او دوست صمیمی نبودیم.  یک روز اتفاقی با او هم‌قدم شدم به سمت ایستگاه اتوبوس.

راه که می‌رفتیم، می‌گفت: «دوس دارم زود عروس شم». می‌گفت: «مامان، بابام هر دو معلم‌ان». می‌گفت: «بچه‌های خوابگا  آخر هفته می‌رن خونه‌هاشون. من تنهام همیشه، اگه دوست داشتی بیا اونجا».

ترم دو بوديم و اوایل زمستان. يك روز صبح اواخر ساعت کلاس روان‌شناسی مرضی- تحولی، دختری با چشم‌های تیره آمد داخل کلاس و همین‌طور که با قدم‌های بلند به سمت انتهای کلاس راه می‌رفت چیزهایی به سرعت گفت. از جلوی چشم‌های من که رد شده بود، انگار صدایش با سرعت بیشتری برگردد سمت گوش‌هایم، تازه شنیدم که گفته بود: «مهشید دیشب در جاده وکیل‌آباد تصادف کرده و امروز دوستش در سردخانه‌ی بیمارستان امام رضا جسدش را شناسایی کرده است».

چند ثانیه همه‌ی صداها قطع شد. چشم‌های گروه دوستی‌ ما بعد از مکثی ناشی از بهت، با هیچ دلیل خاصی به علیرضا نگاه کرد. بعد که صداها برگشت، بلند شدیم رفتیم به حیاط دانشکده.

این‌بار مرگ آمده بود روی یکی از نیمکت‌های آبی محوطه نشسته بود زیر آفتاب. رفتم کنارش نشستم. دستش را گرفتم و آهسته بلندش کردم آمد خودش را پهن کرد روی حافظه‌ام. درست مثل اینکه یک پتوی گرم آنجا با خودش داشته باشد، در دمایی دلپذیر، راحت دراز بکشد. سال‌های بعد، مدت‌ها بود که همان‌رو زندگی می‌کرد. آنقدر که در انتخاب موضوع پروژه‌ی پایان تحصیلات‌ام كمك زيادی به من و دوستم كرد. با ارتباطی که از طریق دوستی‌ او با زندانیان محکوم به اعدام زندان وکیل‌آباد و بیماران سرطانی بیمارستان امید پیدا کردیم، رفتیم الگوی افسردگی این مردم را بسنجیم. در اين بين بود كه سه ماه هر روز آدم هاي خيلی نزديك به او را ملاقات می‌كرديم. آزاده، مژگان، بهار و معصومه و چند نفر دیگر.

معصومه داشت شیمی درمانی می‌شد. بیماری‌اش در فاز پیشرفته‌ای بود یعنی اینکه مرگ تقریبا هر روز ساعت‌های زیادی را با او می‌گذراند، مثلا با هم چای عصرانه می‌نوشیدند یا تا پارک انتهایی خیابان پیاده‌روی می‌کردند.

تست افسردگی و اضطراب را که جواب می‌داد مدام روسری‌اش را جلو می‌کشید تا جای ریختن موهایش دیده نشود. در همان بین، قصه‌ی خودش را تعریف می‌کرد. می‌گفت،‌ کارمند دانشگاه است. می‌گفت، بیست سال خیابان روبه‌روی همین بیمارستان را پیاده می‌رفته سر کار. می‌گفت، هر روز صبح از جلوی بیمارستان رد می‌شده دعا می‌کرده خدا مریض‌های اینجا را شفا دهد. البته خیلی غمگین به نظر نمی‌رسید، گویا رابطه‌اش با مرگ داشت به سمت رابطه‌ی عاشقانه‌ای چیزی پیش می‌رفت.

بعد از آن مدت شب‌ها قبل از خواب، مرگ لحاف خودش را روی حافظه‌ام  کمی تکان می‌دهد که بیشتر به چشم بیاید مثلا دوست‌داشتنی باشد. حالا روی کابینت آشپزخانه پاروی‌پا انداخته است. کمی به صورتش نگاه می‌کنم. بعد بلند می‌شوم خمیر را روی تخته نازک می‌کنم. فر را روشن می‌کنم تا گرم شود. برمی‌گردم، می‌گذارمش کنار لحاف گرم خودش. خمیرها را می‌گذارم داخل فر، درش را می‌بندم. مرگ را بلند می‌کنم و آهسته برمی‌گردانم سر جایش.

 پی‌نوشت: این پست برای دوستانی که از طریق گوگل‌ریدر وبلاگ‌خوانی می‌کنند، کمی تکراری است. عذرخواهم.

نوشته‌شده در × | 2 دیدگاه

مکالمه

اولی حرف می‌زند.

دومی گوش می‌دهد.

اولی گرم می‌شود.

 اولی داغ می‌شود.

اولی می‌جوشد.

اولی دارد سَر می‌رود؛

دومی شعله را کم نمی‌کند.

اولی سرازیر می‌شود.

اولی  آرام می‌گیرد.

اولی خنک می‌شود.

نوبت دومی می‌رسد.

نوشته‌شده در × | بیان دیدگاه