حال همه خوب است.

«مادر بزرگ مرد»(یک‌شنبه، 25 سپتامبر؛ 3 مهر). «پسران دو قلوی عمه مینو دنیا آمدند»(پنج‌شنبه، 17 نوامبر؛ 26 آبان). «بابا از کارش استعفا داد»(دوشنبه، 21 نوامبر؛ 30 آبان). «عمو رضا و سیمین خانم از هم جدا شدند»(شنبه، 28 ژانویه؛ 8 بهمن). محبوبه‌ی خاله ازدواج کرد(سه‌شنبه، 20 مارچ؛ 1 فروردین). «سپیده از حامد طلاق می‌خواهد»(چهارشنبه، 29 جون؛ 8 تیر).حال همه خوب است. از راه دور، همه سلام می‌رسانند.

روی سربالایی، دوچرخه‌ی قرمز را به سختی رکاب می‌زنم. همزمان جمله‌هایی که هر هفته صدای مامان،پشت تلفن، می‌گوید با هر تکان زانوهایم تکرار می‌شوند. دوچرخه را هدایت می‌کنم به سمت آسفالت نارنجی شده از گل‌های درخت کنار خیابان. سر این پیچ نارنجی، همیشه تنها بوی اقاقیاست که می‌زند به مشام آدم نمی‌دانم چرا.

بابا تعریف می‌کرد، وقتی وحید را در بیمارستان امید بستری می‌کرده، حامد زیر درخت بزرگ اقاقیای حیاط بیمارستان نشسته بود. وقتی هم که وحید مرد، حامد سربازی بود. مامان دستمال کاغذی را روی بینی‌اش می‌کشید و می‌گفت: «باید حامد بیاد». فردایش حامد آمد. پوتینش‌هایش را که می‌گذاشتم داخل جاکفشی، یک اقاقیای سفید چسبیده بود به یکی از آن‌ها. مامان بغلش کرد. صدای بم مامان از توی بغل حامد گفت: «باید تو خاکسپاری باشی». سرش را از شانه‌ی حامد بالا آورد و ادامه داد: «وحیدو باید ببینی. مردم سیاه‌پوشو باید ببینی. گورستانو باید ببینی. اینجوری دیگه وحید برای توام می‌میره». بعد هم دوباره هق‌هق گریه کرد. حامد رفت نشست روی مبل کنار پنجره، خیره شد به نقاشی مامان روی دیوار. سال گذشته با رنگ روغن از روی عکس بچگی‌های ما توی حیاط خانه‌ی مادربزرگ نقاشی کرده بود.

امروز باید تا ساحل پایینی رودخانه رکاب بزنم. به سراشیبی که می‌رسم، ریتم جمله‌های مامان تند می‌شوند، آنقدر تند می‌شوند که دیگر نمی‌توانم بشنوم. «طلاق»، «بابا»، «دنیا آمد»، «مهریه سپیده» تنها کلمه‌هایی هستند که با هر بار تمرکز روی جمله‌های سریع مامان به گوشم می‌رسند.

دوچرخه را جک می‌زنم کنار تنه‌ی درخت، می‌نشینم کنارش. دست‌های حامد توی جیب شلوار جین خاکستری‌‌اش بود، وقتی سپیده آخرین بار جلوی در خانه بغلم کرد و گفت: «برام دعا کن مُری جان، دعا». آن موقع چشم‌های قهوه‌ای‌‌اش زیر نور خورشید، ساعت 9 صبح، می‌درخشید. وقتی کمربندم را روی صندلی هواپیما می‌بستم، چشم‌های قهوه‌ای دوباره تکرار کردند «برام دعا کن». در میان فشار روی سینه‌ام وقت کنده شدن چرخ‌ها از روی آسفالت باند پرواز، به چشم‌های قهوه‌ای گفتم: «اگر دعا دردی از ما درمان می‌کرد».

حافظه‌ام کار خودش را خوب بلد است. جمله‌های چشم‌های قهوه‌ای را دارد با اتصال‌های کوچک، درست مثل خال‌جوش‌های هویه، به هم وصل می‌کند تا برساند به جمله‌ی آخر مامان،»سپیده از حامد طلاق می‌خواهد».

یا مثل همین سکون بستر رودخانه که دارد نقصی را ترمیم می‌کند. نقص هم برای صدای حرکت ماشین‌های گه‌گاه ساکنین است که در سکوت محله اختلال ایجاد می‌کنند. این است که رودخانه و سکوت این محله، یک زوج هماهنگ را ساخته‌اند.

کلید خانه را گذاشته‌ام زیر آجر کنار در شیشه‌ای، مسعود که برمی‌گردد، نمی‌داند. ساعت نقره‌ای که حامد شب عروسی دستم کرد، دارد به 4:30 نزدیک می‌شود. پیچ نارنجی را می‌گذرانم و دوچرخه را در سراشیبی مسیر خانه می‌اندازم.

نیم ساعت بعد مسعود بر گشته است. او با حوله‌ی سبز حمام، روی کاناپه‌ی مقابل تلویزیون می‌نشیند. هر دو خیره شده‌ایم به گوینده‌ی زن اخبار. موهایش کوتاه بلوند است و یک کت صورتی پوشیده. بخار لیوان چای روی میز، از گوشه‌ی میدان دید من که به سمت تلویزیون متمرکز است دیده می‌شود. بدون اینکه به مسعود نگاه کنم می‌گویم:

-          چاییمون سرد نشه.

هیچ صدایی از او نمی‌شنوم. نگاه سریعی به مسعود می‌اندازم و قبل از اینکه چیزی را از کت صورتی گوینده از دست داده باشم، دوباره برمی‌گردم به صفحه‌ی تلویزیون. می‌گویم:

-          مامان سلامت رسوند.

مسعود هیچ نمی‌گوید. این‌ بار طولانی‌تر از قبل به او نگاه می‌کنم. انگار منتظر جواب‌اش باشم. همین‌طور که چشم به تلویزیون دارد می‌گوید: هووم. سلامت باشه.

ادامه می‌دهم:

-          اگه من یک روز از تو طلاق بخوام چی می‌گی؟

مسعود در حالی که دارد کانال تلویزیون را عوض می‌کند می‌گوید:

-          باز چی شده مَری؟

لیوان چای را دستم می‌گیرم و می‌گویم:

-          مامان امروز می‌گفت، سپیده تقاضای طلاق کرده.

سرش را سمت من می‌گرداند.

-          چرا؟

-          چه می‌دونم.

-          اونا که مثلا عاشق هم بودن. نبودن؟

-          نمی‌دونم مسعود.

لیوان چای مسعود را می‌گیرم سمتش.

-          بیا چای بخور.

-          حامد احمقه.

-          حامد!

-          هووم حامد. زن بدی نبود.

-          حامد بیچاره.

مسعود ظرف قند را می‌کشد سمت خودش.

-          به قول شما روان‌شناسا، حامد افسرده‌ست.

-          هووم.

-          خب دیگه. سپیده می‌خواد یه جور دیگه زندگی کنه.

-          هووم.

نخی از حوله‌ی سبز مسعود آویزان است. نخ را می‌گیرم، دور انگشت اشاره‌ام می‌پیچم.

-          حامد بیچاره. سختشه حتما.

مسعود به نخ دور انگشت من خیره می‌شود.

-          البته فکر کنم باید خیلی هواشو داشته باشن.

نخ را با یک تکان کوچک به انگشتم می‌کَنم.

-          هیچ کاری از دستم برنمی‌آد، مسعود. هیچی.

مقداری از چای‌اش را می‌خورد.

-          اشتباه می‌کنه مامانت، اینا رو می‌گه به تو.

-          هووم. اما، اما نمی‌دونم.

-          ما دوریم. پشت این تلفن. که چی؟

-          غصه می‌خوره.

کانال تلویزیون را عوض می‌کند. چایم را تلخ می‌نوشم. برمی‌گردم سمت تلویزیون.

نوشته‌شده در × | ۱ دیدگاه

باغ لیمو

با تو که نمی‌شود تلفنی حرف زد. باید لباس بپوشم بزنم از خانه بیرون. یا اینکه بیایم از توی اتاقت، پشت آن میز کامپیوتر پیدایت کنم و یا نهایتش، توی همان خیابان‌های اطراف خانه دنبالت بگردم. گفته بودی میل عجیبی به گم شدن پیدا کرده‌ای، موخرمایی جان. اینکه بروی جاهایی که نرفته‌ای و بعدش هم غمت نباشد که نقشه‌ی گوگلش را مثلا نگاه کنی یا جی‌پی‌اس موبایلت را فعال کنی. راه بروی، راه بروی، بدون اینکه مسیرت را بشناسی. یادم هست که حرف از دلشوره‌ای غریب می‌زدی، اینجور وقت‌ها. نگرانِ گم شدن و خوشحالِ گم شدن همزمان با هم بودی. بیا دنبال معنا کردن این میلت نرویم. «به جهنم» که دفاع روانی کرده باشیم یا همین «به جهنم» را که گفته باشیم، دفاع کرده باشیم. مثل من که از ترس دچار وسواس نشدن هیچ چیزی را دوبار چک نمی‌کنم، آنقدر که همه چیز را جا می‌گذارم، فراموش می‌کنم.

خلاصه یک طورهایی پیدایت می‌کنم. بعد می‌نشینیم با هم آن وب‌سایت کاردستی را که ماه‌هاست پیدا کرده‌ام و وقت‌های دلگیرم را به لذت پر می‌کند، نگاه می‌کنیم. بین‌اش اگر دلت خواست آهنگ‌های قدیمی گوش می‌دهیم، شاید هم آهنگ‌ها به رقص‌مان واداشت.

دلم می‌خواهد از زنی برایت بگویم که تازگی‌ها دیده‌ام. خیلی با او حرف نزده‌ام اما جذب آرامش بی‌نظیرش شده‌ام. طوری لبخندزنان باغچه‌اش را آب می‌دهد که گویی دارد عاشقانه‌ترین صحنه‌ی یک فیلم را نگاه می‌کند و هم‌ذات‌پنداری عجیبی هم با شخصیت زن فیلم برقرار کرده است. یک سگ قهوه‌ای هم دارد که مدام دور رو برش می‌گردد و پارس می‌کند، پارس کردنش که بلند شود، فوقش آهسته اسم سگ را می‌گوید تا ساکتش کند. اما موخرمایی جان، دین.

دین که پایش به میدان می‌آید، تمام آن چیزی‌هایی که از زن برایم جالب بود می‌روند کنار. مسیحی معتقدی بوده که بودایی شده. این کنکاش را دوست دارم موخرمایی جان، نه لزوما مسیحیت یا بوداییسم را. نقاشی ژاپنی می‌کند به عنوان نوعی روش آرامش‌یابی. چه می‌دانیم که چه می‌گذرد در روانش. شاید چیزی دست‌گیرم شد از او، تا یک روزی بنویسمش. کسی چه می‌داند.

راستی این شمع‌های کوچک را می‌توانیم اینجا، کنار میز کامپیوترت، روشن کنیم تا بوی لیمو اتاق را پر کند. فرض کن آمده باشیم به یک باغ لیمو. بعد نشسته باشیم زیر یکی از آن درخت‌ها که پر از توپ‌های سبز ترش لیمو هستند. بعدش هم من از بوداییسمی که تازه کشف کرده‌ام برایت می‌گویم و از آن مردم شرق دور که آرزوی کشف دنیاهایشان را چند روزیست در سر دارم. به قول دوستی، انگار از یک سیاره‌ی دیگر باشند این مردم. او به این هم فکر می‌کرد که چطور هیچ دین آسمانی نتوانسته رسوخ کند به آن سرزمین‌ها، به قلب آن مردمان.

بیا بگذاریم این حرف‌ها بمانند توی سرمان فعلا. می‌خواستی از چطور ساختن آن گوشواره‌های آویز نارنجی‌ات بگویی. مهره‌های نارنجی‌اش خیلی شفاف است.

نوشته‌شده در × | بیان دیدگاه

خیالت راحت

چايت سرد نشود. بچرخ، حالا تمام شد بافتن موهايت. راستي، قهوه اي چشم هايت مي دانستي چه همه چيزها را يادم مي‌اندازد. ایده‌ی خنده‌دار «چشم‌های مهربان» که یادت هست. هجده یا شاید نوزده سالمان که بود. آن پسرک چشم قهوه‌ای که من ساکت عاشقش شده بودم. بعدش هم آن دخترک چشم عسلی که بعدها خیلی با هم دوست شدیم. همه‌شان مثل هم «چشم‌های مهربان» داشتند. طوری شده بود که من با اولین نگاه به چشم‌های آدم‌های غریبه، آن‌ها را یا دارندگان «چشم مهربان» می‌دانستم یا نه. آن موقع‌ها این حرف‌ها را زیاد می‌زدم مو خرمایی جان، خوب که یادت می‌آید. بعدش هم که کمی بیشتر از جریان شرطی شدن‌های روانی و بعدترش هم تاثیر هورمون‌های مختلف عصبی بر رفتار و سلیقه‌هایم سردرآوردم، ایده‌ام کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر شد. حالا هم دارم سرت را به درد می‌آورم از درازگویی‌های قدیمی. بگذار اصلا ناخن‌هایمان را صورتی کنیم.

این قدر ساکت نباش این روزها، حرفی بزن خب؛ مثلا از آن آرزوهایت بگو که می‌خواستی یک گوشه‌ای که زیبا هم باشد بنشینی و بنویسی از صبح تا شب، هیچ کسی هم نباشد اطرافت، وقت‌هایی هم که خواستی راهی بروی، ‌آن قدر طبیعی باشد خیابان‌ها که به هیچی فکر نکنی جز زیبایی. اصلا چه کاریست که من دارم با تو می‌کنم موخرمایی جان، الان که وسط جنگل زندگی می‌کنی چه می‌گویی. لبخندت را نرم به من تحویل نده یادت که می آید تمام اینها را.

بیا چای تلخ را تو بردار، آن یکی که توش شیر ریخته‌ام مال من. چای تلخ می‌خوردی، می‌دانم. با همین چیزها روزگار می‌گذرانم موخرمایی جان، همین حس‌های نویی که لحظه به لحظه کهنه می‌شوند. توت‌فرنگی می‌ریزم توی ماست یا شیر می‌ریزم توی چای تلخ. نخند موخرمایی، خب قبلا این کارها را نمی‌کردم، دارم با ساختارهای ذائقه‌ام هم بازی می‌کنم. کلا بازی می‌کنم. بیا برویم جای جدیدی که این روزها کنار رودخانه کشف کرده‌ام. یک عالمه جا دارد که می‌توانیم بنشینیم و به رودخانه نگاه کنیم. مثلا روی آن تنه‌‌های افقی درخت بنشینیم که ساخت شهرداریست، یا اینکه تکیه‌مان را بدهیم به تنه‌ی قطور درخت ایستاده کنارش. زیر سایه اگر باشیم خنک‌تر است. همین که چشم بدوزیم به سبزی آب، خوب است. عکس درخت‌های آن سمت رودخانه توی آب، شده است مثل لباس ماکسی سبزی که چند سال پیش مامان برای خودش دوخته بود. یادت هست عاشق این بود که توی خانه هم بپوشدش و بعد شروع کند به بداهه گفتن قصه‌هایی که شخصیت‌هایش فرداهای خودمان بودند. می‌بینی، حالا من و تو درست شده‌ایم دست ساخته‌های تخیل مامان، نخند موخرمایی جان، شدیم. بگذار کنار آن جزئیات اضافه را که پس فلان اصل اخلاقی و بهمان اصل دینی چه. خودت هم خوب می‌دانی که آن‌ها چیزهایی نبودند که شخصیت‌های قصه را معرفی کنند. شخصیت‌های مامان همین خود ما بودیم که فقط بزرگ شده بودیم و یک‌سری امتیازهای اجتماعی داشتیم. خوبیشان به همین بود. همان‌طور که تو هم داری دست‌ساخته‌ی تخیل من می‌شوی برای مخاطب‌های ساکت این وب‌لاگ. بیا خیال‌مان را راحت کنیم که دنیا همین برساخته‌ی تخیل‌هاست دیگر.

راستی ببین از این رنگ صورتی ناخن خوشت می‌آید؟

نوشته‌شده در × | 2 دیدگاه

هیچ گرهی

بیار موهایت را ریز ریز ببافم. حالم فقط این‌طوری خوب می‌شود. راستش را بخواهی چند روزیست خیلی عصبانی‌ام. نمی‌دانم برای چه، اما هستم. می‌دانی موخرمایی جان، انگار که بار سنگینی را گذاشته‌ام توی کوله‌پشتی‌ام و دارم زیر نور مستقیم آفتاب ظهر مرداد ماه راه می‌روم و غر می‌زنم مدام به جان خودم.

بیا بگیر بنشین همین‌جا، پشت به من. لایه‌ی رویی موهایت را جمع می‌کنم با موگیر آن بالا، مثل آن تپه‌ای که یک بار توی راه شمال از بالایش تا دامنه‌ی سبزش دویدیم. بعد لایه‌ی زیری را می‌بافم. بعدش هم تپه را با دامنه‌ی سبزش خراب می‌کنم و ‌شروع می‌کنم به بافتن. این‌طوری تمام موهایت را ریز ریز بافته‌ام.

راستی موخرمایی چه خوب کردی که امروز این لباس سرمه‌ای گلدارت را پوشیدی. راستش نه اینکه خیلی زیبا باشد یا به تو بیاید، همین که زمانی مال مامان بوده خوشایندش می‌کند. تن مامان اما کامل پرش می‌کرد. تو لاغرتر از این حرف‌ها هستی.

دارم فکر می‌کنم که مو خرمایی، تو چرا هیچ گرهی نداری که داستانت کند. تو حتی هیچ شکافی هم در تاریخچه‌ات که بشود ازش داستانی جذاب درآورد نداری. اعتراف می‌کنم موخرمایی که این‌هایی که گفتم تو را برایم دوست‌داشتنی کرده است. تویی که هیچ نمی‌ شود ازت ساخت، تو خیلی خودت هستی وقتی مخاطبم می‌شوی. بگذار کسی هم باشد که بگوید موخرمایی چه شخصیت Boring ‌ای دارد.

الان بر می‌گردم موخرمایی جان، تو هم یک لیوان چای گرم می‌نوشی؟

پی نوشت: Boring نوشتم اما تعجب نکن از اینکه ننوشتم «خسته‌کننده». موخرمایی جان بعضی کلمه‌ها با بار حافظه‌ی پشت سرشان برای آدم پر مفهوم‌تر از معنای لغوی آنهاست. تو که خودت خوب این چیزها را می‌فهمی.

نوشته‌شده در × | بیان دیدگاه

قاشق سرخ

به سرخی شربت سينه فكر می‌كنم

و قاشق بيست و چند ساله در دست مامان؛

وقتی صدای سرفه های پسر بچه‌ی  همسايه  از پشت ديوار چوبی حياط می‌آيد.

روی صندلی كه نشسته‌ام از قاشق سرخ فرار می‌كنم.

برمی‌گردم به صدای سرفه‌ها.

نوشته‌شده در × | بیان دیدگاه

َناتمام‌های حافظه‌ی من، پس از تاريكی موراكامی

“You know what I think? “She says. “That people’s memories are maybe the fuel they burn to stay alive. Whether those memories have any actual important or not, it doesn’t matter as far as the maintenance of life is concerned. They’re all just fuel. Advertising fillers in the newspaper, Philosophy books, dirty pictures in a magazine, a bundle of ten-thousand-yen bills: when you feed them to the fire, they’re all just paper. The fire isn’t thinking, ‘Oh, this is Kant’ or ‘Oh, this is the Yomiuri evening edition,’ or ‘ Nice tits,’ while it burns. To the fire, they’re nothing but scraps of paper. It’s the exact same thing. Important memories, not-so-important memories, totally useless memories: there’s no distinction- they’re all just fuel.”

Korogi nods to herself. Then she goes on:

“You know, I think if I didn’t have that fuel, if I didn’t have these memory drawers inside me, I would’ve snapped a long time ago. I would’ve curled up in a ditch somewhere and died. It’s because I can pull the memories out of the drawers when I have to- the important ones and the useless ones- that I can go on living this nightmare of a life. I might think I can’t take it any more that I can’t go on any more, but one way or another I get past that.”

After Dark- Haruki Murakami translated from the Japanese by Jay Rubin 2007

پی نوشت: ناتمام‌های زيادی مانده است در حافظه‌ام از تكه تكه‌های قصه‌های نيامده. يا حوصله‌ام كم شده است يا اينكه تكه‌ها بيشمارند. فعلا می‌خوانم و می‌بينم اما بيشتر از پيش خواهم نوشت.

تمام

نوشته‌شده در × | بیان دیدگاه

تاریخ مادری

کتاب قطور تاریخ برای دانش‌آموزان علوم انسانی را که می‌خواندیم، همیشه یک جاهایی داشت که بیشتر در حافظه‌مان بماند. چیزهای برجسته در تاریخ، مثل بعضی جنگ‌ها و پیروزی‌ها و شکست‌ها، بعضی مسافرت‌ها و مهاجرت‌ها و امثال این‌ها. فکر می‌کنم کتاب تاریخ امروز من، رسیده است به یکی از همان‌ها که در حافظه‌ی آدم می‌ماند. از آن روزی که مهاجرت را انتخاب کردم، امروز رسیده است به مقطعی که برایم تعیین کننده شده است نه از آنها که مثلا اتفاق خاصی بیافتد یا چیزی در این مایه، بلکه تنها اولین بار است که بعد از یک سال و چند ماه برمی‌گردم خانه. این برگشتن هم  مقاطع تاریخی دیگری مثل کنکور و امثال این‌ها را به یادم می‌آورد که تمام تصمیم‌ها و کارهای مختلف را برای آن مقطع کنار می‌گذاشتم و می‌چسبیدم به یکی. حالا هم دیگر یادگیری زبان انگلیسی  و آیین‌نامه‌ی رانندگی ایالت کویینزلند و … رفته‌اند به پستو. من مانده‌ام و برگشتن به خانه.

به قول یونگ، خانه که سمبل مادری‌ست. پس برمی‌گردم به مادر. این طور که فکر می‌کنم، باز تمام احساس‌های متضادم به  »مادر» سربر می‌آورد که بنشینم و فکر کنم بلکه عقده‌هایم را بگشایم. این هفته‌ی آخر برای ماموریت کاری در شهر کوچکی اقامت داشتیم به اسم Millmerran از آن شهرهای ۱۳۰۰ نفر جمعیتی است.  دیروز که برای ناهار به مرکزش رفتم، حس نقش اول فیلم «Dead Man» را داشتم، که نقشش را «Johnny Depp» بازی می‌کرد، آن موقع که تازه وارد آن شهر کوچک و غریب وسترنی شده بود. تمام آن آدم‌هایی که فهمیدن زبان‌شان هم گاهی برایم دردسر دارد نگاهم می‌کردند. نمی‌دانم به چه انگیزه‌ای این را تعریف کردم، احتمالا آن حس مادری، دوباره می خواسته خودش را در پس و پشت این قصه‌ها پنهان کند.

بگذریم، امروز را به عنوان یک روز خالی برای خودم دست و پا کردم تا بنشینم و با خیال راحت به فردا و چند روز آینده فکر کنم که افکارم هی لبخندهای مات بنشاند روی صورتم. تمام و کامل شدن گزارش پروژه و در نهایت جلسه‌ی دفاع پایان‌نامه تنها منبع آشکار مقداری اضطراب است که دارم با خودم می‌برم خانه. البته نگرانی‌های کوچک دیگر هم هست که الان فکر می‌کنم اگر اینجا بنویسم بد نباشد. یکی اینکه آدم‌ها خیلی عوض نشده باشند که دلم بگیرد از ندیدن تغییرشان. امیر شده باشد مردی و رویای دیدن آن پسر نوجووان را خراب کند. چروک‌های زیر چشم‌های مامان بیشتر شده باشد که از دست کرم‌های ضد چروک شاکی شود. دخترهایم غیر از ابروها و آرایش صورت‌شان بعد از عروسی، رفتارشان هم شده باشد مثل خانم‌های چندین سال ازدواج کرده و سنگین. چشم‌های سیاه درشت دوست‌داشتنی‌ام در خیابان هویزه، هنوز مثل آن دختر‌ک دبیرستانی بدرخشد. عروسک‌‌های کوچک قد و نیم قد دیگر بزرگ شده باشند و من را نشناسند، غریبی کنند وقتی بغل‌شان می‌کنم.

اصلا این را هم می‌شود بی‌خیال شد، گویا این قصه سر دراز دارد و ممکن است تبدیل به سوگ‌نامه هم بشود. به هر حال این هم مقطعی‌ست. تاریخ مادری را به هر شکل‌اش دوست دارم.

نوشته‌شده در × | 2 دیدگاه